تبليغاتX
برای دل
چقدر فاصله دو عمل زیاد است!

عملی که لذتش می رود و کیفر آن می ماند.

و عملی که رنج آن می گذرد و پاداش آن ماندگار است.

امیرالمؤمنین علی (ع)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:9 توسط دل |

دعای باران چرا؟

دعای عشق بخوان !!!

این روزها، دل ها تشنه ترند تا زمین

خدایا کمی عشق ببار ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:16 توسط دل |

و آغوشت گرمترین جا برای زیستن؛ مادر

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:59 توسط دل |

مادرم؛ وقتی بهشت خدا زیر پای توست، من چه دارم که سزاوار تو باشد.


برچسب‌ها: روز مادر, مادر, بهشت
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:36 توسط دل |

من بدهکار توام ای مادر

همه جانی که به من بخشیدی

لحظاتی برای امن من جنگیدی

و بدهکار توام عمرت را

روزهایی که زمن رنجیدی

اشک ها دزدیدی و به من خندیدی


برچسب‌ها: روز مادر, مادر
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:19 توسط دل |

واحد اندازه گیری فاصله متر نیست، اشتیاق است...

مشتاقش که باشی، حتی یک قدم هم فاصله ای دور است!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:4 توسط دل |

آب ، بسوزد دلت
خاک ، شود خاک عزا بر سرت
باد ، پریشان شوی
چشم ! الهی که بباری فقط
پیش نگاه شما ، … مادر خورشید سوخت

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:43 توسط دل |

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 13:57 توسط دل |

شايد اين همان دريايي باشد که در قرآن به آن اشاره شده است‎
در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالیترین شهر دانمارکیهاست ..... جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود میاد و این همان چیزی است که در قرآن آمده است سورة مباركه الرحمن مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ (19) بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ (20) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (21) يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22) 19. دو دريا را به گونه اي روان كرد كه با هم برخورد كنند.20. اما ميان آن دو حد فاصلي است كه به هم تجاوز نمي کنند.21. پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى‏كنيد؟ 22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى‏شود. سوره مباركه فرقان آیه 53: « و هو الذي مَرَجَ البحرينِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَينَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً» و اوست كسي كه دو دريا را موج زنان به سوي هم روان كرد اين يكي شيرين و آن يكي شور و تلخ است وميان آندو حريمي استوار قرار داد. سوره مباركه فاطر آيه 12: وَمَا يَسْتَوِي الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْمًا طَرِيًّا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ اين دو دريا يکسان نيستند: يکی آبش شيرين و گواراست و يکی شور و تلخ، از هر دو گوشت تازه می خوريد، و از آنها چيزهايی برای آرايش تن خويش بيرون می کشيد و می بينی که کشتي ها برای يافتن روزی و غنيمت، آب را می شکافند و پيش می روند، باشد که سپاسگزار باشيد. سوره مباركه نمل آيه 61: اَمَّنْ جَعَلَ الْاَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلالَهَا اَنْهَارًا وَ جَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَ جَعَلَ بَينَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا ءَاِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ﴿61﴾ [آيا شريكانى كه مى‏پندارند بهتر است‏] يا آن كس كه زمين را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پديد آورد و براى آن، كوه‏ها را [مانند لنگر] قرار داد، و ميان دو دريا برزخى گذاشت؟ آيا معبودى با خداست؟ [نه،] بلكه بيشترشان نمى‏دانند.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 9:7 توسط دل |

جوانمردی را دیدم که در دستی آب داشت و در دستی آتش..
می گفت میروم که آب بر دوزخ ریزم و آتش به میان بهشت کشم...
تا کسی خدا را نه از بیم آتش پرستد و نه از ذوق بهشت...
خدا را برای خدا باید خواست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 11:29 توسط دل |

گاه کوچکم می بینی و گاه بزرگ...

نه کوچکم و نه بزرگ.

خودت هستی که دور می شوی و نزدیک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 11:26 توسط دل |

منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست
 متن زير داستان كوتاهي از اوست
 
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 15:8 توسط دل |

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت:
امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنويس.
شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛
آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد.
روز چهارم، هيچ نگفت.
شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد ونوشته‏ها بخواند.
پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم.
لقمان گفت: پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت،
آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى .

+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 9:21 توسط دل |

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانيم.
اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست.
آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد.
اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.
آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد؛ اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را مي‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ندارد.
او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد و در نور مي‌ميرد. نور مي‌خورد و نور مي‌زايد.
دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.
آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.
بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد، ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي، ديگر «تويي» نمي‌ماند.
و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفت‌وگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.
زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد.
تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.
خداحافظي‌ كردم، داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد، نام‌ انسان‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم .

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 18:36 توسط دل |

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هر کس که این ندارد، حقا که آن ندارد

(حافظ)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 12:48 توسط دل |

آقاى غرویان می نویسد:
از محضر آیت الله بهجت سؤ ال شد: حاج آقا، عمرمان گذشت و دارد مى گذرد امّا هنوز لذتى از عبادت و به خصوص نمازمان احساس ‍ نکرده ایم، به نظر شما چه باید بکنیم که ما نیز اقلاًّ اندکى از آنچه را که ائمه و پیشوایان معصوم علیهم السّلام فرموده اند، بچشیم؟
معظّم له در حالى که سر را تکان مى داد فرمود: آقا، عامّ البلوى است! این دردى است که همه گرفتاریم!
عرض شد: آقا، به هر حال مراتب دارد و مسئله نسبى است. عضى همچون شما مراتب عالى دارید و ماها هیچى نداریم، ماها چه باید بکنیم ؟
باز در جواب فرمود: شاید من مرتبه شما را تمنّا کنم.
عرض شد: حاج آقا مسئله تعارف در کار نیست و یک واقعیتى است .
باز ایشان در جواب با فروتنى و تواضع خاصّى فرمودند که : عَمَّتُک مِثْلُک ! و مرادشان از این ضرب المثل این بود که من هم مثل شما هستم .
به هر حال ، پس از چند بار اصرار فرمودند:
 

متن کامل در ادامه مطلب آمده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 10:15 توسط دل |

یوسف ازجرم زلیخا مدتی زندان برفت

مهدی از اعمال ما حبس ابد گردیده است

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 15:53 توسط دل |

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

بی پناهم، خسته ام،تنها بدادم میرسی؟

گر چه آهونیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟

از کبوترها که میپرسم نشانم میدهند

گنبد و گلدسته هایت را به دادم میرسی؟

من دخیل التماس را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 15:29 توسط دل |


من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 5:38 توسط دل |

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وانکه بيرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وانکه سوگند خورم جز بسر او نخورم
وانکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

شعر کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 8:37 توسط دل |